تبليغاتX
بن بست
بن بست

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

تصور کن!
تصور کن!اگه حتا تصور کردنش سخته،

جهانی رو که هر انسان تو اون خوش بخته،خوش بخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست

نه بمب هسته ای داره،نه بمب افکن، نه خمپاره

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره!

همه آزادِ آزادن!همه بی دردِ بی دردن!

تو روزنامه نمی خونی:نهنگا خودکشی کردن!

جهانی رو تصور کن،بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه،بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصور کن،پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه،پر از تکرار آبادی

تصور کن!اگه حتی تصور کردنش جرمه،

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس!

کسی آقای عالم نیست،برابر باهمن مردم

دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم

بدون مرز و محدوده!وطن یعنی همه دنیا

تصور کن!تو می تونی بشی تعبیر این رؤیا!

 

                                                                   یغما گلرویی

نوشته شده توسط بن بست در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 | موضوع:
چیزی به نام انتخابات
هیچ گاه به این سطح از شعور سیاسی نرسیده بودم که این واژه ها بر زبانم جاری شود:لعنت بر شما!

آخر توهین به ملت تا کجا؟!

نوشته شده توسط بن بست در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 | موضوع:
انسانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو  و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

Mirhossein.jpg

نوشته شده توسط بن بست در جمعه پانزدهم خرداد 1388 | موضوع:
اعجوبه هایی اند این بچه ها!خدای موسیقی اند و رقص.
نوشته شده توسط بن بست در یکشنبه سوم خرداد 1388 | موضوع:
بهاریه
عجب بهاری است امسال!
نوشته شده توسط بن بست در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 | موضوع:
کاش می شد ما خودمون باشیم و بس!

دلم مي خواست آنگاه كه استاد پنجره ي كلاس را مي بست همه چشم به آن نميدوختند.

وقتي جزوه اي هماهنگ در كلاس خوانده مي شد و بايد از صفحه اي به صفحه ي ديگر ميرفتيم؛ آنگاه كه همه ورق مي زدند و صداي خش خش كاغذ بلند ميشد من يكي ورق نمي زدم.

دلم ميخواست آن روز در دامان طبيعت  جوراب پيرمردي را كه بر شاخه درخت آويزان بود برايش برمي داشتم تا مجبور نباشد شاخه ي درختي را بشكند و به كمك آن به مقصود خود دست يابد.

آن روز در كلاس به همكلاسي كه چنان با اقتدار به ايراد سخنراني پرداخت ميگفتم:"عالي بود آقاي فلاني.تمجيد مي كنم".

دلم خيلي چيزها را مي خواست و مي خواهد.اما...

نوشته شده توسط بن بست در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 | موضوع:
Lost
یک ماهی است که بخشی از دنیای روزمره ام با قهرمانان مجموعه ی آمریکایی “Lost” می گذرد.بسا شبها که ادامه ی ماجرا را در خواب و رؤیا رقم زده ام و بسا روزها که از فرط کنجکاوی از خواب برخاسته ام و به تماشا نشسته ام.گاه وحشت کرده ام،گاه خندیده ام،گاه بغض کرده ام و گاه... 

نوشته شده توسط بن بست در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 | موضوع:
tv
تلویزیون برای من در مجموعه ی "بی گناهان" خلاصه می شود...
نوشته شده توسط بن بست در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 | موضوع:
عید در دو نگاه
 نگاه اول

عید«حَوِّل حالنا» است

                 که واجب است بفهمیم

عید شوقی است

                   که پدرم را به مزرعه می خواند

عید،تن پوش کهنه باباست

                 که مادر

                     آن را به قد من کوک می زند

و من آنقدر بزرگ می شوم

                 که در پیراهن می گنجم

عید،تقاضای سبز شدن است

                           یا مقلَبَ القلوب!

نگاه دوم

عید،

سوپر مارکتی است

                    که انواع خوراکیها در آن هست

عید،

بوتیکی است

                    که انواع پوشیدنیها در آن هست

عید،

ملودی مبارک باد است

                   که من با پیانو می نوازم

                            شب بخیر دوست من!

 

                                                       سلمان هراتی

نوشته شده توسط بن بست در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 | موضوع:

به نگاهم
سیبی قرمز هدیه داد
و گفت:
"دلت زیباست"
بی‌تعارف گفتم:
"قابلی ندارد، برای شما"

                                     ...

نوشته شده توسط بن بست در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 | موضوع:
بن بست
فردا که نیستم،بن بست من دو ساله می شود.

به پیشواز تولدش می روم و دو سالگی اش را تبریک می گویم.

نوشته شده توسط بن بست در یکشنبه بیستم بهمن 1387 | موضوع:
دیدار با یک گرگ خیالباف
الیاس علوی* برای من تداعی کننده امیر *بادبادک باز بود.همه چیزش مرا به یاد امیر می انداخت...
الیاس یک شاعر افغان است.

 امیر نیز راوی ،قهرمان،بهتر بگویم یکی از شخصیتهای رمان خالد حسینی نویسنده ی افغانی الاصل است.

نوشته شده توسط بن بست در جمعه هجدهم بهمن 1387 | موضوع:
اینکه سر کلاس پاسخ سوالی را بدهی که همه پای جوابش مانده اند و استاد برای پاسخ دهنده اش یک نمره ی امتحانی فرض کرده است،آنگاه طرز تلقی دیگران از تو چیزی می شود مثل شاگرد اول شدن،بد آزارم می دهد.

نوشته شده توسط بن بست در جمعه سیزدهم دی 1387 | موضوع:
نامه باستان
مدتی است شاهنامه را با دید دیگری می خوانم.لذتی دیگر نصیبم می شود و بهره ی دیگری می برم.

اینها را مدیون یک واحد درسی ام؛مدیون یک استاد که چشم ها را می شوید و جور دیگر دیدن را یاد می دهد.من اما هنوز...

 

می خواستم از لذت ها بگویم. از شاهنامه خوانی هایم.

می خواستم بگویم غمنامه رستم و اسفندیار را در یک بیت مزه کردم.خواندم و فریاد کشیدم.من فردوسی را برای همین یک بیت ستودم.با همان یک بیت بود که جانانه برای اسفندیار اشک ریختم و سعیدی سیرجانی را برای برگزیدن عنوان کتابش بسا تمجیدها نمودم.آه ها کشیدم و بیچاره اسفندیارها گفتم.

سخنان خواهران اسفندیار را می گویم خطاب به پدر فریبگر قدرت پرستشان:

"نه سیمرغ کشتش،نه رستم،نه زال                        تو کشتی مر او را،چو کُشتی منال!

ترا شرم بادا ز ریش سپید                                           که فرزند کشتی ز بهر امید

جهاندار پیش از تو بسیار بود                                        که بر تخت شاهی سزاوار بود

به کشتن ندادند فرزند را                                             نه از دوده ی خویش و پیوند را"

 

 

"ضحاک ماردوش" را نیز پیرو توصیه ی استاد خواندم.مثل یک داستان معمولی،لیکن با تنفر آغازش کردم.آخر قرار بود داستان بیداد را بخوانم.قرار بود ماران و مغزهایی را که خوراکشان می شد تجسم کنم و این برایم چندش آور بود.اما باز هم سیرجانی را ستودم بابت پایان نیک و خوشایند کتابش ونیشخندی زدم بابت عبارات کنایه آمیزش.آغاز نفرت انگیز من چه زیبا به پایان رسید:

"اکنون که به فر فریدون و مقاومت فرانک و همت کاوه و قیام مردم تازی مردم فریب،در غار تاریخ به میخ لعنت ابدی آویخته است،و افسانه ی عبرت آموز حکومت جهل و جنونش بر صحیفه ی روزگاران باقی است؛بیایید به شکرانه سقوط ضحاک و با آرزوی اینکه بعد از این کابوس اختناق هیچ ضحاکی بر سرزمین مقدس ما سنگینی نکند،گوش دل به سخن حکمت آموز فردوسی دهیم:

بیا تا جهان را به بد نسپریم                                          به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار                                         همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج دینار و کاخ بلند                                            نخواهد بُدن مر تو را سودمند

سخن ماند از تو همی یادگار                                         سخن را چنین خوار مایه مدار

فریدون فرخ فرشته نبود                                               زمشک و زعنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی                                     تو داد و دهش کن فریدون تویی"

نوشته شده توسط بن بست در جمعه بیست و نهم آذر 1387 | موضوع:
به روز کردم

تبریک بی مقدمه روز دانشجو در پیامک یک دوست پاک غافلگیرم کرد.

آنقدر غرق در گرفتاری های دنیای کاری شده ام که تاریخ روزها را هم از یاد برده ام؛ دانشجو بودن را هم پاک فراموش کرده ام.

نه هوای این را دارم،نه صفای آن را...

نوشته شده توسط بن بست در جمعه پانزدهم آذر 1387 | موضوع:

22سال پیش در چنین روزی به دنیا آمدم...

نوشته شده توسط بن بست در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 | موضوع:

شهروند امروز را به خاطر خبرنامه اش (عکس.خبر) دوست دارم.همانطور که،اخبار 20:30 شبکه ی دو سیما را به خاطر برداشت آزادش.

نوشته شده توسط بن بست در جمعه دوازدهم مهر 1387 | موضوع:
...

کوله بار آرزوهایم را باد با خود برد...

نوشته شده توسط بن بست در شنبه ششم مهر 1387 | موضوع:
سال بلوا

این جمله ها را عباس معروفی در "سال بلوا"* آورده.فکر کردم خیلی قشنگ است؛اینجا نوشتمشان تا شاید یکی دیگر هم لذت ببرد.

                                   

انگار همه ی پرده ها را کشیده بودند و تنها چراغ ذهنم را روشن کرده بودند که در غار تاریک گذشته ها دنبال خودم بگردم.(ص 66)

بچه که بودم خیال می کردم همه چیز مال من است،دنیا را آفریده اند که من سرگرم باشم،آسمان،زمین،پدر،مادر،درختها،اسبها،کالسکه وحتی آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند.بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.مایعی در رگ هام جاری بود که می گفت این مال شما نیست،راحت باشید.پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود،خودش را به درختی دار زد.چرا؟مادر گفت بماند برای بعد.کاش تولد من هم می ماند برای بعد،به کجای دنیا بر می خورد؟(ص67)

"مردم هر یک دردی دارند که دیگری نمی فهمد."(ص126)

و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می کشند گریه کردم،دختر هایی که بعدها از خود متنفر می شوند و مثل یک درخت تو خالی،پوسته ای بیش نیستند،وعاقبت به روزی می افتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست،روح وجسمشان همان پوسته است،و خودشان نمی دانند چرا زنده اند.(153)

حتی یک نفر را نداشتم که باهاش درد دل کنم و از حسینا براش حرف بزنم.کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم،می فهمی؟می دانی عشق یعنی چه؟خیال نمی کنم بفهمی.هیچ کس نمی داند من چه حالی دارم،هیچ کس.دلم از تنهایی می پوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار می شد.آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید،غم انگیز نیست؟(170)

سال ها بعد فهمیدم که مردها همه شان بچه اند،اما بعضی ها ادای آدم بزرگ ها را در می آورند و نمی شود بهشان اعتماد کرد،به خودشان هم دروغ می گویند.(174)

ای خدا،تو هم از من بیزاری؟ای خدای عزوجل،ای مهربانی که از نامهربانی آدم ها دلت می گیرد و افسارشان را به سرشان می اندازی که در باتلاق فرو برند،ای خدای قهر و آشتی،چطور ممکن است روزی روزگاری من بتوانم سرت را بر دامنم بگذارم و موهات را شانه کنم؟ای خدایی که هر چه دست نیافتنی تر،خداتر!(176)

هیچ آدمی آدم دیگری نیست.عمرباخته ها،عاشق عمر دیگران می شوند،همانطور که خودشان قربانی شده اند،دیگران را هم نابود می کنند،با حرف های قشنگ،وعده های فریبنده،سلیقه های یکنواخت،زبان بازی،زبان بازی و همه اش دروغ،ظاهر دروغ،خوشگلی های دروغ.....(183)

گریه ی نابینایان آدم را به دل غشه می اندازد،چشم خانه ها خشکند،و هیچ اشکی در کار نیست.تنها صدای گریه ی پیرمردی را می شنیدم که صورتش مچاله شده بود و هیچ به فکر غرورش نبود.(ص188)

خاطرات همه ی گذشته هام،در کودکی های بسیار دوردستی تکرار می شد وآدم نمی فهمید زمان گذشته است،چقدر گذشته است؟آدم مگر گذشته ای داشته،یا مگر آینده ای هم وجود دارد؟حالا که اسیر چیزی مثل خواب شده ام،چرا باید به زمان بیداری فکرکنم و بعد پاهام را بر زمین سفت بگذارم و خودم را ازدست  خشونت زمانه در پستوی خانه پنهان کنم،گوش هام  رابگیرم،چشم هام را ببندم وهمه اش به این فکر باشم که عاقبت چه می شود؟(193)

و من ماهی هایی را از دوران کودکی به یاد می آوردم که اعدام شده بودند،ماهی هایی که قربانی تشنگی زمین شده بودند.(198)

و حالا من در یاد کودکی هام او راگم کرده بودم.همه ی شیرینی دوران کودکی در من زنده شده بود و نمی توانستم گریه نکنم.(199)

دلم گرفته بود،درخت ها در پشت مه هیچ معنایی نداشتند.دلم می خواست گریه کنم،نه برای کسی،نه برای چیزی،فقط برای تنهایی خودم،و گریه هیچ معنایی نداشت.(ص204)

تقدیر،اسب رم کرده ای است که نمی شود بهش دهنه زد.(ص232)

"توی این مملکت هر چیزی اولش خوب است،بعد یواش یواش بهش آب می بندند،خاصیتش را از دست می دهد،واسه ی همین است که پیشرفت نمی کنیم."(ص301)

و... 



*سال بلوا،عباس معروفی،انتشارات ققنوس،چ چهارم،تهران،1386

نوشته شده توسط بن بست در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 | موضوع:

تنها بدین خاطر که دوست بدارم زاده شدم.

خدای من این را می دانست

و پدران و مادرانی که

بدین سبب به زحمت هزاران ساله افتادند.

 

تنها برای آن که دوست بدارم،آمده ام.

                                     

                                           آسیه امینی

                                     

                             

نوشته شده توسط بن بست در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 | موضوع: