گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
با صدای پدر از اتاق بیرون آمدم و به پای تماشای شهریار نشستم.
دیدار شهریار با نیما وطبیعت بکر دهکده ی یوش که یادگار پدر از دوران سربازی بود،وادارش کرده بود مرا صدا بزند.
مدت ها بود ازتلویزیون بیزار بودم وشاید هم به خاطر پدر بود که نشستم و دیدم...
ولی چه خوب شد!
از تماشا لذت بردم.
یاد سکوت افتادم.(به خاطر حرف هایی که از شهریار زده بود.)
آواز پایانی سریال را نیز شنیدم .(خوشم آمد.)
کلی هم فیض بردم.
وآخرش نیز کلی افسوس خوردم.
که کاش از اول می دیدم وچرا من این قدر دیر می فهمم...
علی رغم اینکه تنهایی گاهی برایم قشنگ است،چند روزی است آزارم می دهد...
چرایش را نمی دانم؟
- شبی که گلابی و اندیشه با دارو دسته ی همراهشان به تماشای فیلم دایره زنگی رفتند و امروز به خاطر مسئله ی دیگری احساس کردم چقدر به پسرها حسودی ام می شود. نه به خاطر پسر بودنشان؛من احساس دخترانه را با هیچ چیز پسرها عوض نمی کنم.
حسودی ام شد به خاطر آزادی شان و لذتی که با این آزادی نصیبشان می شد.
دل من هم خواست آنچه را که آن ها آن شب تجربه کردند...
دلم بدجوری یک آزادی پسرانه خواست.بد جوری...
- در حال و هوای نوشتن این پست ترانه های شهریار قنبری بد جوری گوشم را نوازش می دهد و به دلم می نشیند:از پای گوش ماهی ها تا آشتی و قدغن و ...
آخ که من چقدر قدغن را دوست دارم.