گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
شکلات را سکوت به من داد.شکلات یک ترانه بود.گفت:"چشمانت را ببند و گوش کن."بستم و گوش کردم.تمام که شد،یک دنیا گریه کردم.
نمی دونم اسمش چیه یا چه کاره س اما بالاخره می آد.از یه جای نزدیک.شایدم دور.شاید خیلی دور.درست نمی دونم از کجا.یعنی هیچ کس نمی دونه.نمی دونم کی و چه طور می آد اما می دونم که حتما می آد.شاید امسال.شاید سال دیگه.شاید دو سال دیگه شاید پنج سال دیگه.شاید از دو شهر پایین تر یا یک شهر بالاتر.شاید هم از توی همین شهر.پایین شهر یا بالای شهرش اصلا مهم نیست.چیزی که مهمه اینه که بالاخره یه روز پیداش می شه.بالاخره یه روز پیداش می شه و انگار از توی مه می زنه بیرون و می گه حسابی عاشق منه.می گه تنها با منه که می تونه خوشبخت شه.می گه بدون من حتی یه روز هم نمی تونه زندگی کنه.اما من از همین حالا از اومدن اون روز می ترسم.نه به این خاطر که کسی می آد و من رو می بره.نه،به این خاطر نیست.قسم می خورم به این خاطر نیست.خودم هم درست نمی دونم برای چی باید از اون روز بترسم.شاید به این خاطر که دیگه نمی تونم...................؟؟؟ اصلا بی خیال.شایدم هیچ وقت اون روز نرسه!ها!(اقتباسی از روایت مصطفی مستور)
امروز یک استرس بزرگ را تجربه کردم؛استرسی که تا به حال در زندگی لمس نکرده بودم.حتی برای کنکوری که روزگاری بزرگترین معضل زندگی ام بود و شاید هنوز هم باشد.
با کودک درونم قرار گذاشتم بعد از صدها جواب ردی که به این و آن داده بودم این بار به یکی اذن ورود دهم.
نمی دانم چرا؟برای بسیاری از کارهایی که انجام می دهم دلیلی ندارم.به سرم زده بود شاید!
بگذار کمی خودم را توجیه کنم!
- احساس می کردم کمی بزرگ شده ام،آن قدر بزرگ که باید برای خودم مستقل شوم.(چه فکر احمقانه ای!)
- معتقدم محیط نیز بر من اثر گذاشته است.چشم که می چرخانم تمام رفیق ها پر زده اند.شاید در من هم حال و هوای پرکشیدن اوج گرفته است.پرواز در یک آسمان صاف و آبی!(زهی خیال باطل!)
- رخوت بهاری مغز سرم را انباشته است.می خواستم این رخوت را با یک تنوع از سر بیرون کنم.
- خسته بودم از دنیا!دلتنگ شده بودم…
ولی نمی دانم،نمی دانم چرا راه حلش را این گونه یافتم؟!
مهم نیست.کاری بود که کردم.
جالب بود!
اولین بار،اولین بار!
اولین دل دل ِ دیدار!
می خواستند بیایند و من نمی دانستم چه کنم؟چه شکلی شوم؟چگونه بیایم؟چه طور بنشینم؟چطور نگاه کنم؟و بعدش چطور جمع را ترک کنم؟اصلا چه بگویم،چه نگویم؟
روال ماجرا را نمی دانستم.همه چیز برای اولین بار که اتفاق می افتد همین طور می شود دیگر!(باز خوب است ماجرا هنوز در مرحله ی اولیه است.روزی که قرار باشد طرف اصلی وارد میدان شود تازه مشکلات شروع می شود.)
همه را با مادر مرور کردم.به کودکم گفتم:دست پاچه نشوی ها!خجالت نکشی ها!نبینم سرخ شوی ها!وای به حالت اگر خراب کاری کنی!بچه ترسیده بود.هیچ خلافی نکرد تا همه چیز تمام شد.من هم بعد از تمام شدن ماجرا بوسیدمش و کلی قربان صدقه اش رفتم.گلابی و سکوت هم برای آرام کردنش خیلی زحمت کشیدند.
بگذریم!
چقدر مضحک است!عده ای می آیند تا تو را ببینند،تا تو را انتخاب کنند،تا شاید از تو خوششان بیاید.یاد حرف سولماز شریفی می افتم در مصاحبه اش با رادیو زمانه.سولماز یک روزنامه نگار است که به همراه همسرش روزبه میر ابراهیمی( از متهمان پرونده ی قضایی وبلاگ نویسان در ایران) این روزها در نیویورک به سر می برد.سولماز در توضیح ماجرای ازدواجش با روزبه می گفت:من ترجیح می دهم انتخاب کنم تا اینکه انتخاب شوم.چقدر به دلم نشست این جمله اش!
مضحک تر! که تو می روی، سلام می گویی،می نشینی تا یک عده تو را برو بر نگاه کنند.
از این هم مضحک تر! تو مدار همه چیز شده ای!همه چیز برای تو اتفاق می افتد.هسته ی ماجرا تو هستی.
به به!چه از این بهتر.مثل رئیس جمهوری که وقتی قرار است انتخاب شود همه ی ذکرها پیرامون اوست.وقتی هم انتخاب شد همه برای انتخابش شادی می کنند.حالا تو هم اگر انتخاب شوی همه برای تو جشن می گیرند.پس ببال به خودت!
حقیقتا این دومین تجربه ی من بود.اولی را سال پیش مستقیما با جواب منفی به طرف فیصله دادم.جوابی که هنوز هم به خاطر گفتنش با خودم کلنجار می روم که نکند پشیمان شده باشم!نکند اشتباه کرده باشم!نکند…!
آن زمان هنوز بن بستی نبود تا در آن بنویسم.گمان هم نمی کنم استرسش از این بار بیشتر بوده باشد.
بگذریم!
من هنوز دنبال فلسفه ای هستم که سکوت برایم تعریف کرده بود.(فلسفه ی ازدواج)کی بیابمش و کی برای خودم تصمیمی بگیرم ؟خدا عالم است!