تبليغاتX
بن بست
بن بست

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

کودکی

 

تکیه گاه بی گناه گریه ها! تو کجا رفتی؟ کجا رفتی؟ کجا؟

بی تو همسایه ی سایه ها شدم،تن سپردم به شکست بی صدا

بیا همبازی خوب کودکی، دوباره بچه می شیم یواشکی

اگه حرفی واسه خندیدن نبود، تا ته دنیا می خندیم الکی...

نوشته شده توسط بن بست در شنبه بیست و نهم تیر 1387 | موضوع:
تابستان

فعلا که تابستان خوبی است.

پیرو حرف گوته:هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود ، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند...

من هم مثل یک خرس می خوابم.در انبوه کتاب ها غوطه می خورم؛صبح ها را با یک شعر خوانی می آغازم و طولش را با داستان اندازه می گیرم.از عالم موسیقی کلی لذت می برم؛گاه در تأیید ترانه ها سری تکان می دهم و...

دنیای فیلم هم برای خودش عجب دنیایی است!

راستی!انگار دلم برای درس خواندن هم تنگ شده  است...

 

نوشته شده توسط بن بست در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 | موضوع:
آخر شاهنامه

چی  می شد هیچ کسی تنهام نمی ذاشت

جز خدا هیچ کسی تنها نمی شد

دوسال دیگر از حس آشناییمان گذشت.حسی که بین من و تو و او بود.حسی که اسمش را ما گذاشتیم.یادت هست؟!

انگار همین دیروز بود.آمدیم و گفتیم چه خوب شد!روزی که کاردانی را به اتمام رساندیم و غزل خداحافظی را سر دادیم دریا دریا اشک ریخته بودیم.فکرش را هم نمی کردیم دوباره یکدیگر را ببینیم.اما نه!انگار قرار بود ببینیم.خودمان نمی دانستیم.

آمدیم در یک دنیای متفاوت تری،بزرگتر شده بودیم،آزاد تر شده بودیم و فعال تر.....

من می گویم اینجا خیلی بهتر بود.خیلی خوش گذشت.اینجا پخته تر شدیم،بیشتر چیز یادگرفتیم،اینجا هزار هزار چیز دیگر داشت که آنجا نداشت،نه؟

روز اول که آمدیم ،دیدیم که چند گروهیم:یک عده دختریم و یک عده پسر؛چند زنیم و چند مرد.کمی که گذشت همه ی ما یک خانواده شدیم؛خواهر شدیم و برادر.مادر داشتیم و پدر. مادرها و پدرها جلو می نشستند و ما هم عقب.هر چه بود احترام بزرگتر را داشتیم دیگر!!! چه احترامی می گذاشتیم!یادت هست؟!

آن یکی مادر که همیشه وساطتمان را می کرد؛اگر تکلیف زیادی داشتیم،اگر از شیوه ی تدریس استاد راضی نبودیم و هزار هزار مسئله ی دیگر را.دلمان که نمی خواست.اما خب دیگر...

یا آن یکی که هیس می گفت؛ وقتی دلمان برای حرف زدن لک می زد و نظم کلاس را به هم می ریختیم.یادت هست؟!(اما خب قبول کن رفیق!ما کار بدی می کردیم.)

یک مادر دیگر هم داشتیم.نماینده مان بود.ترتیب تمام جزوه ها و سی دی های آموزشی را او برایمان داد.چقدر بی ریا زحمت می کشید.یادت هست؟!

آن یکی را شاید یادت نباشد!آخر تو با ما به دیدار حافظ و سعدی نیامدی.اما میشناسیش.خوب می شناسیش.یک مادر متواضع بود که تمامی کارهای خورد و خوراکمان را در آن سفر به عهده داشت.خدا از مادری بی نصیبش نکند!

یکی دیگر هم بود که سهم عمده ای در نشاندن خنده بر لبهایمان داشت.تازه این بماند که سرگرمی بعضی از کلاسهای بی فایده را نیز برایمان تامین می کرد.همیشه برایمان ستون آزاد می آورد.خوب یادت مانده.می دانم.

بقیه سرشان توی لاک خودشان بود.اما همه شان برایمان مادر بودند.ما همه را دوست داشتیم...

پدرها اما به تعداد مادرهایمان نبودند.یکی بود که تو خیلی دوستش داشتی.من هم دوستش داشتم.حالا که دیگر او را نخواهیم دید هر وقت یادش به دلم می نشیند همراهش دو گونه ی برجسته هم در ذهنم شکل می گیرد.همان دو گونه ای که عاشق کشیدنش بودی...روز اول یادت هست؟!آن قدر تمیز و مرتب آمده بود که به محض ورودش به کلاس از جای خود برخاستیم.گمان کردیم استاد اولین جلسه ی کلاس است.چقدر خجالت کشیده بود!حالا که فکر می کنم می بینم چه خوب شد برایش برخاستیم.به بزرگتر از خود احترام گذاشته بودیم دیگر!

یک سنی مذهب هم داشتیم.چندین ماه طول کشید تا حرف هایش را بفهمیم؛عجیب لهجه ی محلی غلیظی داشت.اما می دانی تجسمش در ذهن من چگونه است؟با یک دست لباس محلی و ریش کوسه ای.جر و بحث های کلاسیش هم در یادم می ماند؛وقتی می خواست عقاید شیعه را انکار کند و تسنن را به کرسی بنشاند.یا نه!یادش برای من تداعی کننده ی کلام خداست.حافظ قرآن بود.اگر استادی قرار بود آیه ای برایمان شاهد بیاورد از او مدد می جست.یادت هست؟!

از آن پدر یادت هست که چقدر مجهز می آمد؟با مداد تراش و مداد پاک کن،لاک غلط گیر و خط کش.هر وقت یک جامدادی می بینم یاد او می افتم...مهربان بود.نه؟یادت هست روز آخر چقدر بابت سوالاتی که در امتحان رساندیمش تشکر کرد.راستی!چقدر تارش را دوست داشتیم .نوای دلنشین تار زدنش چه آرامشی نصیبمان می کرد !

بقیه برادرانمان بودند...یکی رله،یکی شوخ،یکی جدی،یکی متواضع،یکی خوش صدا و آواز خوان  و یکی زود رنج.تو خنده های زود رنج را خیلی دوست داشتی .یادت هست روزی که نزدیکش نشسته بودی چقدر به قول خودت بهت خوش گذشته بود؟حتما روزی دلت برای آن خنده ها تنگ می شود.این را خودت گفتی.رفتار های رله و زود رنج چقدر بامزه بود! این اواخر شوخ هم برایمان دلنشین شده بود.اما سکوت تو اوایل ازش خوشت نمی آمد...چرا؟حالا که فکر می کنم می بینم پسر خیلی خوبی بود.خیلی شوخ و خیلی بامزه که دیر خودش را رو کرد.نه؟

جدی،هم رفتارهایی داشت عجیب وغریب.گوشه گیر بود .آخر سر هم بی خداحافظی رفت.چقدر بد!

بارها خواست چندین وصلت سر بگیرد که خوشبختانه یا متاسفانه نشد.بگذاریمش به حساب تقدیر الهی!قسمت نبود دیگر...

به خودمان برگردیم رفیق!ردیف آخر پاتوق به یاد ماندنی برای من است.دو سال با هم در آن کنج زندگی کردیم.یک روز گفتی روزهایی را که با هم می نوشتیم  خیلی دوست داشتی.آن چرت و پرت ها یادت هست؟!تو می نوشتی و من جواب می دادم.خیلی وقت ها می ماندم چه بنویسم.آخر تو قلم بهتری داشتی.اما خب کمی که می گذشت روی غلتک می افتادم...خزعبلاتی می بافتم برای خودم... یادش بخیر!

تو خیلی از نوشته های دوست داشتنی ات را سر همین کلاس ها نوشتی.چقدر نقاشی و کاریکاتور کشیدی.همیشه کاریکاتورهای نشریه را سر همین کلاس ها تکمیل می کردی.

وای!یادم رفت از کودکمان:سرنـاد.دو سال همه با هم بزرگش کردیم.با خوب و بدش ساختیم.با تلاش ما بالید اما دیری نپایید.با رفتن ما تنها شد سپردیمش به جمع بچه های بی سرپرست...

چقدر من و تو سر این کلاس ها از دنیای نت حرف زدیم.یادت هست؟!

راستی!چه خوابهای شیرینی داشت سرخوش!من وتو با همه ی کسالت هایی که سر بعضی کلاس ها داشتیم اما یک لحظه هم خواب به چشمانمان نمی آمد.من چقدر به خواب های سرخوش غبطه خوردم!

روزها اینگونه گذشت.ما تنها به سوی هدف نرفتیم.دو به دو و چه بسا چند به چند این مسیر را پیمودیم.چون دو به دو همدیگر را شناختیم پس همه همدیگر را شناختیم.ما همه همدیگر را دوست داشتیم با همه ی نقص ها و کاستی هایمان،با همه ی حس و با تمام وجودمان.

حالا رفیق!من اگر دلم برای آن روزها تنگ شود که می شود خیلی هم می شود چه کنم؟! برای تو که بماند،لک می زند...

وسط آن خیابان که با هم خداحافظی کردیم من دلم می خواست هم تو را و هم سر خوش را در آغوش بگیرم و زار زار بگریم اما نمی شد.تو را با آلبالو خشکه هایت ترک کردم.دستی دادم و به قطره اشکی بسنده کردم.دلم آنجا خیلی گریه می خواست اما...

خدا حافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست

خدا حافظ واسه اینکه  نبندی دل به رویا ها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ خدا حافظ همین حالا

خداحافظ خداحافظ خدا حافظ همین حالا ...!!!

نوشته شده توسط بن بست در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 | موضوع:
غزل خوانی

وای که چه دلنشین غزل هایی دارد صائب تبریزی!

من محو تصویر سازی هایش شده ام...

نوشته شده توسط بن بست در جمعه هفتم تیر 1387 | موضوع:
!

 

من دارم تو آدمکها می میــــرم...

نوشته شده توسط بن بست در سه شنبه چهارم تیر 1387 | موضوع: