تبليغاتX
بن بست
بن بست

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

بهاریه
عجب بهاری است امسال!
نوشته شده توسط بن بست در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 | موضوع:
کاش می شد ما خودمون باشیم و بس!

دلم مي خواست آنگاه كه استاد پنجره ي كلاس را مي بست همه چشم به آن نميدوختند.

وقتي جزوه اي هماهنگ در كلاس خوانده مي شد و بايد از صفحه اي به صفحه ي ديگر ميرفتيم؛ آنگاه كه همه ورق مي زدند و صداي خش خش كاغذ بلند ميشد من يكي ورق نمي زدم.

دلم ميخواست آن روز در دامان طبيعت  جوراب پيرمردي را كه بر شاخه درخت آويزان بود برايش برمي داشتم تا مجبور نباشد شاخه ي درختي را بشكند و به كمك آن به مقصود خود دست يابد.

آن روز در كلاس به همكلاسي كه چنان با اقتدار به ايراد سخنراني پرداخت ميگفتم:"عالي بود آقاي فلاني.تمجيد مي كنم".

دلم خيلي چيزها را مي خواست و مي خواهد.اما...

نوشته شده توسط بن بست در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 | موضوع:
Lost
یک ماهی است که بخشی از دنیای روزمره ام با قهرمانان مجموعه ی آمریکایی “Lost” می گذرد.بسا شبها که ادامه ی ماجرا را در خواب و رؤیا رقم زده ام و بسا روزها که از فرط کنجکاوی از خواب برخاسته ام و به تماشا نشسته ام.گاه وحشت کرده ام،گاه خندیده ام،گاه بغض کرده ام و گاه... 

نوشته شده توسط بن بست در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 | موضوع: