گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
این جمله ها را عباس معروفی در "سال بلوا"* آورده.فکر کردم خیلی قشنگ است؛اینجا نوشتمشان تا شاید یکی دیگر هم لذت ببرد.
انگار همه ی پرده ها را کشیده بودند و تنها چراغ ذهنم را روشن کرده بودند که در غار تاریک گذشته ها دنبال خودم بگردم.(ص 66)
بچه که بودم خیال می کردم همه چیز مال من است،دنیا را آفریده اند که من سرگرم باشم،آسمان،زمین،پدر،مادر،درختها،اسبها،کالسکه وحتی آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند.بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.مایعی در رگ هام جاری بود که می گفت این مال شما نیست،راحت باشید.پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود،خودش را به درختی دار زد.چرا؟مادر گفت بماند برای بعد.کاش تولد من هم می ماند برای بعد،به کجای دنیا بر می خورد؟(ص67)
"مردم هر یک دردی دارند که دیگری نمی فهمد."(ص126)
و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می کشند گریه کردم،دختر هایی که بعدها از خود متنفر می شوند و مثل یک درخت تو خالی،پوسته ای بیش نیستند،وعاقبت به روزی می افتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست،روح وجسمشان همان پوسته است،و خودشان نمی دانند چرا زنده اند.(153)
حتی یک نفر را نداشتم که باهاش درد دل کنم و از حسینا براش حرف بزنم.کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم،می فهمی؟می دانی عشق یعنی چه؟خیال نمی کنم بفهمی.هیچ کس نمی داند من چه حالی دارم،هیچ کس.دلم از تنهایی می پوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار می شد.آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید،غم انگیز نیست؟(170)
سال ها بعد فهمیدم که مردها همه شان بچه اند،اما بعضی ها ادای آدم بزرگ ها را در می آورند و نمی شود بهشان اعتماد کرد،به خودشان هم دروغ می گویند.(174)
ای خدا،تو هم از من بیزاری؟ای خدای عزوجل،ای مهربانی که از نامهربانی آدم ها دلت می گیرد و افسارشان را به سرشان می اندازی که در باتلاق فرو برند،ای خدای قهر و آشتی،چطور ممکن است روزی روزگاری من بتوانم سرت را بر دامنم بگذارم و موهات را شانه کنم؟ای خدایی که هر چه دست نیافتنی تر،خداتر!(176)
هیچ آدمی آدم دیگری نیست.عمرباخته ها،عاشق عمر دیگران می شوند،همانطور که خودشان قربانی شده اند،دیگران را هم نابود می کنند،با حرف های قشنگ،وعده های فریبنده،سلیقه های یکنواخت،زبان بازی،زبان بازی و همه اش دروغ،ظاهر دروغ،خوشگلی های دروغ.....(183)
گریه ی نابینایان آدم را به دل غشه می اندازد،چشم خانه ها خشکند،و هیچ اشکی در کار نیست.تنها صدای گریه ی پیرمردی را می شنیدم که صورتش مچاله شده بود و هیچ به فکر غرورش نبود.(ص188)
خاطرات همه ی گذشته هام،در کودکی های بسیار دوردستی تکرار می شد وآدم نمی فهمید زمان گذشته است،چقدر گذشته است؟آدم مگر گذشته ای داشته،یا مگر آینده ای هم وجود دارد؟حالا که اسیر چیزی مثل خواب شده ام،چرا باید به زمان بیداری فکرکنم و بعد پاهام را بر زمین سفت بگذارم و خودم را ازدست خشونت زمانه در پستوی خانه پنهان کنم،گوش هام رابگیرم،چشم هام را ببندم وهمه اش به این فکر باشم که عاقبت چه می شود؟(193)
و من ماهی هایی را از دوران کودکی به یاد می آوردم که اعدام شده بودند،ماهی هایی که قربانی تشنگی زمین شده بودند.(198)
و حالا من در یاد کودکی هام او راگم کرده بودم.همه ی شیرینی دوران کودکی در من زنده شده بود و نمی توانستم گریه نکنم.(199)
دلم گرفته بود،درخت ها در پشت مه هیچ معنایی نداشتند.دلم می خواست گریه کنم،نه برای کسی،نه برای چیزی،فقط برای تنهایی خودم،و گریه هیچ معنایی نداشت.(ص204)
تقدیر،اسب رم کرده ای است که نمی شود بهش دهنه زد.(ص232)
"توی این مملکت هر چیزی اولش خوب است،بعد یواش یواش بهش آب می بندند،خاصیتش را از دست می دهد،واسه ی همین است که پیشرفت نمی کنیم."(ص301)
و...
*سال بلوا،عباس معروفی،انتشارات ققنوس،چ چهارم،تهران،1386