گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
اینها را مدیون یک واحد درسی ام؛مدیون یک استاد که چشم ها را می شوید و جور دیگر دیدن را یاد می دهد.من اما هنوز...
می خواستم از لذت ها بگویم. از شاهنامه خوانی هایم.
می خواستم بگویم غمنامه رستم و اسفندیار را در یک بیت مزه کردم.خواندم و فریاد کشیدم.من فردوسی را برای همین یک بیت ستودم.با همان یک بیت بود که جانانه برای اسفندیار اشک ریختم و سعیدی سیرجانی را برای برگزیدن عنوان کتابش بسا تمجیدها نمودم.آه ها کشیدم و بیچاره اسفندیارها گفتم.
سخنان خواهران اسفندیار را می گویم خطاب به پدر فریبگر قدرت پرستشان:
"نه سیمرغ کشتش،نه رستم،نه زال تو کشتی مر او را،چو کُشتی منال!
ترا شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید
جهاندار پیش از تو بسیار بود که بر تخت شاهی سزاوار بود
به کشتن ندادند فرزند را نه از دوده ی خویش و پیوند را"
"ضحاک ماردوش" را نیز پیرو توصیه ی استاد خواندم.مثل یک داستان معمولی،لیکن با تنفر آغازش کردم.آخر قرار بود داستان بیداد را بخوانم.قرار بود ماران و مغزهایی را که خوراکشان می شد تجسم کنم و این برایم چندش آور بود.اما باز هم سیرجانی را ستودم بابت پایان نیک و خوشایند کتابش ونیشخندی زدم بابت عبارات کنایه آمیزش.آغاز نفرت انگیز من چه زیبا به پایان رسید:
"اکنون که به فر فریدون و مقاومت فرانک و همت کاوه و قیام مردم تازی مردم فریب،در غار تاریخ به میخ لعنت ابدی آویخته است،و افسانه ی عبرت آموز حکومت جهل و جنونش بر صحیفه ی روزگاران باقی است؛بیایید به شکرانه سقوط ضحاک و با آرزوی اینکه بعد از این کابوس اختناق هیچ ضحاکی بر سرزمین مقدس ما سنگینی نکند،گوش دل به سخن حکمت آموز فردوسی دهیم:
بیا تا جهان را به بد نسپریم به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج دینار و کاخ بلند نخواهد بُدن مر تو را سودمند
سخن ماند از تو همی یادگار سخن را چنین خوار مایه مدار
فریدون فرخ فرشته نبود زمشک و زعنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی تو داد و دهش کن فریدون تویی"