تبليغاتX
بن بست
بن بست

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

کاش می شد ما خودمون باشیم و بس!

دلم مي خواست آنگاه كه استاد پنجره ي كلاس را مي بست همه چشم به آن نميدوختند.

وقتي جزوه اي هماهنگ در كلاس خوانده مي شد و بايد از صفحه اي به صفحه ي ديگر ميرفتيم؛ آنگاه كه همه ورق مي زدند و صداي خش خش كاغذ بلند ميشد من يكي ورق نمي زدم.

دلم ميخواست آن روز در دامان طبيعت  جوراب پيرمردي را كه بر شاخه درخت آويزان بود برايش برمي داشتم تا مجبور نباشد شاخه ي درختي را بشكند و به كمك آن به مقصود خود دست يابد.

آن روز در كلاس به همكلاسي كه چنان با اقتدار به ايراد سخنراني پرداخت ميگفتم:"عالي بود آقاي فلاني.تمجيد مي كنم".

دلم خيلي چيزها را مي خواست و مي خواهد.اما...

نوشته شده توسط بن بست در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 | موضوع: